یاد باد آنکه مرا یاد کند هر شب و روز
مدت مدیدی است که نگارنده را ریشه نوشتن خشکیده و پنداری که این مزرعه را مراقبت و رسیدگی دوباره باغبانی دلسوز که همان سراج الملک بینواست ، نیاز است . کلام از مراقبه آمد و یادمان آمد که دیگرانی همچون یک ................همون و جوجه گرافیست در ایام یادشده بیشتر به مزرعه نگارشمان مراجعه داشته اند تا خود ما. لذا زین پس تلاش زاید الوصفی خواهیم نمود که چراغ شبستان را روشن و گلهای مزرعه را همواره شاداب داریم .
دوش در عالم مجاز و خیال
آمد اسمیرک ، شیخنا به خیال
بعد از آن هم گفت این همه افتخارات ما را بنویسید تا سرمشق خاص و عام شود . چرا بخل ورزیده و مردم را از این همه مواهب محروم می دارید ؟ شما انگار که زبان خوش را نمی شناسید و حکما" باید با زبان زور به کاری وادار شوید . بیایید و از نزدیک فعالیتهای ما را تماشا کرده و به رشته تسبیح ( ببخشید شاید منظورشان رشته تحریر بود ) در آورید .نگارنده که از وحشت هیبت وی زبانش لال شده بود و در کام نمی چرخید با لکنت زبان گفت : چچچچچششششم !!!!! اطططاعت می ششود قققربان !!! . خلاصه با قولی که نگارنده به اسمیرک میرزا داد غائله ختم شد و دست از سر وی برداشته شد . تا ببینیم نگارنده چه خواهد کرد .
عیدتان هم فرخنده باد .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شیخ پرسیدش تو دانی راه را
تا نمایی راه من از چاه را ؟
گفت جن ، روح تو را بو داده ام
من تو را هم رنگ و هم رو داده ام
زین سبب آن جن بو داده تویی
یا که اسمیرک پری زاده تویی
من به تو علم لدنی میدهم
هم تو را فکر و معانی میدهم
من تو را اینگونه بالا برده ام
از زمین تا به ثریا برده ام
گردنت گر راست گیری کار ماست
کل استکبار نزد ما گداست
من تو را اکنون خالی بندی دهم
تا از این منظر توانمندی دهم
حال گویم کار تو زین پس چه بود
از پریشان خاطری ای دل چه سود ؟
کار تو تسخیر جن و آدم است
گر چه آدم هم در این دوران کم است
هر که را تسخیر کردی قاب گیر
یا به بیداری و یا در خواب گیر
بعد تسخیرش بروجن شهر اوست
شهر اسکان در زمان و دهر اوست
و از آن پس ، شیخ اسمیرک میرزا را جن بو داده هم ، گفته اند که کارش عمدتا" سیر و سیاحت در عالم مجازی و اجنه در جستجوی موضوعات ناب بوده تا پس از دخل و تصرف و بعض تغییرات جزیی در آنها با نام خویش جا زده و پس از آراستن به زینت طبع ، به خورد ملت عام دهد.
تا حکایتی دیگر حق یار و یاورتان باد .
آرام بود و پرطنین همچون دریا ، سترگ وپر صلابت چونان صخره ها ، پر تلاش و خروشان بسان امواج ، یکدست و بی ریا قرینه آبی آسمان ، صادق و یکرنگ چون سبزی بهار و خوشبو و خندان مانند شکوفه گل های یاس ، صمیمی و خونگرم چونان آفتاب عالمتاب .
حیرانم که چگونه ممکن است همه خوبی ها و مهربانی ها و صفات پسندیده در یک کان معرفت گرد آیند و به روایتی چهار عنصر در یک جا متمرکز شوند . وجود پر مهر او هر گونه تردیدی را در این رابطه خط بطلان کشید و اثبات نمود که چهار عنصر آب و باد و آتش و خاک هم می توانند در کانی واحد تمرکز یابند .
ای عجب از عنصرش ، واحیرتا
برده بود از چار عنصر ، بهره ها
او ز جنس آب همچون چشمه ها
جاری اندر رود تا بی انتها
همچو آتش ، ضد ظلم و زورها
لیک خاک و خاکی از جنس صفا
همچو بادی ، سهمگین ، پر التهاب
در مسیر عاشقی پر جوش و تاب
عشق او ، میهن ،وفا ،صدق و صفا
روح او ، سرشار از اندیشه ها
مدتی بود این جهان و ، جان او
پرکشید آسان سوی جانان او
از نبودش قلبها ویرانه شد
مهر او بر مردمان افسانه شد
سنبل از داغش سیه پوش و غمین
لاله و زنبق پریشان و حزین
نسترن ها را دگر کو عطر و بو
دوستان را کو دگر آن رنگ و رو
حالیا دلهای ما غمگین اوست
داغدار غصه سنگین اوست
جنت خرم مکانش ، قلب ما
وامدار مهر او تا انتها
روانش شاد و یادش گرامی باد .
بی مهر رخت روز مرا نور نمانده است وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده است.
هنگام وداع تو ز بس گریه نمودم دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است .
میرفت خیال تو ز چشم من ومیگفت هیهات از این گوشه که معمور نمانده است .
وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت از دولت هجر تو کنون دور نمانده است .
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن چون صبر توان کرد که مقدور نمانده است .
کار و باری بود و منزلگه ُ دلی در دلش از بهر مردم منزلی
از سحر تا بوق و گاه شامگاه بود پاتوق ُ کنج مسجد ُ خانقاه
گاه گاهی هم به مطبخ می خزید بهر شامش قورمه سبزی می پزید
صبحها نان وپنیر و شیر داغ نوش جان می کرد با دود اجاق
تا یکی از روزها از اتفاق در درون خانه و کنج اتاق
با یکی جنی که بود از جنس نار اوفتادش کار و پیمودش مدار
گفت آن جن شیخ ما را کی طبیب تو حکیم درد مایی و طبیب
درد بی درمان ما را چاره ای ار چه در عالم کنون آواره ای
گر تو درمان می نمودی درد ما این سر سنگین و جان سرد ما
می نمودم آدمی را سحر تو نسل آدم را به شکل چهر تو
دنباله حکایت در فرصتی و گاهی دیگر .
ادامه حکایت در فرصتی و وقتی دیگر .
